پارک
کوچولوی مامان، عاشق پارکی و منم سعی می کنم حداقل یک روز درمیان ببرمت پارکوقتی میرسیم به وسایل بازی هیجان رو تو چشمات می بینم. از شیب سرسره می ری بالا و سر می خوری میای پایین بعداز یک ربع تاب رو می بینی و اشاره می کنی بریم اونجا حالا مگه طاقت صف ایستادن رو داری بعدم که سوار بشی پیاده کردنت داستان می شه.صف طولانی پچه هایی که منتظرن تو پیاده بشی و آدریان خان می گه اصلا دست به تاب من نزنید و جیغ می کشی و به هزار کلک میاریمت پایین و دوباره می ری سراغ سرسره و دوباره .... امروز که تو پارک بودیم من روصندلی نشستم و تو و بابایی رو از دور نگاه کردم....یاد یه چیزی افتادم .چندسال پیش من و بابایی رفته بودیم پارک بعد از دیدن بچه ها وخوشحالی...
نویسنده :
مامان الهه
11:22




